۱۳۹۰ اسفند ۹, سه‌شنبه

خوابیدن با چشمانِ کاملا باز!


مراحل مختلفی در زندگی آدمیزاد هست، مثلِ تکامل موجوداتِ دو زیست ؛
با این تفاوت که آنها رو به تکامل می روند و آدمی رو نقصان !
این روند به دو شکلِ آگاهانه و نااگاهانه رخ می دهد،

و من 
در یکی از این مراحل بصورت آگاهانه توقف کرده ام !
خوابیدن با چشمانِ کاملا بـــــاز ...
 

۱۳۹۰ آبان ۲۱, شنبه

خواب


تلاطم مداوم موجهای دریا مقاومتش را هر لحظه کمتر میکرد،
احساس انقباض شدید در بدنش، میل به توقف را در درونش تشدید میکرد.
هربار که صورتش را برای نفس گیری از آب بیرون می آورد حتی توان نفس گرفتن هم نداشت!
به هر سختی خودش را رساند به جسمی که از ساحل دیده بود
فرصتی نبوده که از زنده بودنش آگاه شود،
بی معطلی دست چپش را به دور نیم تنه اش گره کرد و دوباره حرکت کرد ،
زورش دوبرابر شده بود،
مسئولیت همیشه مقاومش میکرد
هنوز به ساحل نرسیده بود که ...

از خواب پرید ..
با بدنی منقبض و خیس از عرق سردی که بر تنش نشسته بود
دوباره همان سناریوی نیمه کاره
دوباره همان خواب تکراری
لعنتی ، چه می خواهی بگویی
چرا هربار همین جا
...

۱۳۹۰ شهریور ۱۰, پنجشنبه

به همین سادگی


به همین سادگی می توانی نبینی !
به همین سادگی می توانم پشت ساده ترین ها پنهان شوم
و
تو از مقابل چشمانم عبور کنی ...
به سادگـــــــــی 



۱۳۹۰ مرداد ۱۰, دوشنبه

ماشین زمان


می پیچید ، تاب می خورد ، بالا و پایین می شود ، به در  و دیوار می خورد،
درد را می گویم
آرام که می شود ، نفس که می آید ،
دوباره گلوله می شود و به  سویی پرت می کند خودش را،
و باز نفسی که در میانه راه گیر می کند ،
دست و پا می زند 
جان می دهد ...

می خواهم سفر کنم ، به روزهای که این روزها نیستند 
به فردایی که درد میزبانش نباشد ...
کاش چشمهایم را که باز می کنم 
دور شده باشم 
دورِ دوررر...





۱۳۹۰ مرداد ۸, شنبه

خفقان


هوای گرم و ترکیب بوی عرق و عطر مسافرای تاکسی معجون غیرقابل تحمله تهوع آوری درست کرده بود ، 
شیشه ماشین رو داد پایین و سرشو کمی برد بیرون ، 
شدت برخورد باد با صورتش و حجم زیاد هوایی که وارد ریه اش می شد مانع نفس کشیدنش بود ،
درست مثل؛
حجم دردی که مانع زندگی کردنش شده بود ...





نگاه



بـا همه ی این فاصــله ها
از پشت آن شیشه ی لعنتی
حتی وقتی اینقـــــــدر دوری


نگاه کردنت خوب است،
آرام است، 
اگرچه،

بی تابی 
     چاشنی این روزهاست!
...



پنج شنبه 6/5/90

۱۳۹۰ تیر ۳, جمعه

بدون شرح !

                               پیوست :  دوست دارم زمان هایی را که غرق می شوی ، 
   زمان هایی که  همه ی آنچه  در دنیایت می گذرد محو 
   می شوند و تو می مانی و دوست داشتنی هایت ... 
سوم تیرماه هزاروسیصدونود